﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>پند</title>
    <description>palang1981's description</description>
    <link>http://palang1981.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مسعود باقری</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 26 Jun 2011 10:12:58 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>آدم شدن چه سخت است .</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span class="messageBody" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;اگرهمه زمانی را که برای &amp;laquo;خر کردن&amp;raquo; من صرف کرده ای را.....به خودت پرداخته بودی،&lt;br /&gt;حتما تابه حال، &amp;laquo;آدم&amp;raquo; شــده بودی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://palang1981.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>مسعود باقری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=28187&amp;postID=7177247</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-28187.post-7177247</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Jun 2011 10:12:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مهم‌ترین ویژگی میمون چیست؟</title>
      <description>&lt;div class="uiAttachmentTitle" data-ft='{"type":11}'&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="mts uiAttachmentDesc"&gt;&lt;div id="id_4df4b6c29fc548501459043" class="text_exposed_root"&gt; گورجیف می‌گفت نمی‌توانی انسان شوی مگر این‌که دست از میمون بودن برداری! و بسیار درست می‌گفت. کسی از او پرسید مهم‌ترین وِیژگی میمون چیست؟ و او گفت: تقلید، ادا در آوردن میمون مقلد فوق العاده ای است. شما در همه عمر خود چه کار کرده‌اید؟ انسان بوده‌اید یا میمون&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;html /&gt;</description>
      <link>http://palang1981.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>مسعود باقری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=28187&amp;postID=7083667</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-28187.post-7083667</guid>
      <pubDate>Sun, 12 Jun 2011 14:17:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سنگتراش</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی  خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان  را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند  است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;br /&gt; در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد  که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او  دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر  کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!&lt;br /&gt; در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی  نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را  می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.&lt;br /&gt; او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.&lt;br /&gt; پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود  اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.&lt;br /&gt; کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این  بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی  رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در  دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.&lt;br /&gt; همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد  خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به  جان او افتاده است!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://palang1981.persianblog.ir/post/55</link>
      <author>مسعود باقری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=28187&amp;postID=5260163</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-28187.post-5260163</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Jul 2010 08:21:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ای بابا</title>
      <description>&lt;h1&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر...ولی از این دو دردناکتر  این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h1&gt;
&lt;div id="TixyyLink" style="overflow: hidden; color: #000000; background-color: transparent; text-align: left; text-decoration: none; border: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://7.360parsi.com/profile/Elina835#ixzz0r56JexQJ"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://palang1981.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>مسعود باقری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=28187&amp;postID=5193260</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-28187.post-5193260</guid>
      <pubDate>Thu, 17 Jun 2010 05:29:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان مداد</title>
      <description>&lt;p&gt;پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .&lt;br /&gt;بالاخره پرسید :&lt;br /&gt;-  ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟&lt;br /&gt;پدربزرگش  از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :&lt;br /&gt;- درسته درباره ی تو  می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . &lt;br /&gt;می  خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .&lt;br /&gt;پسرک با تعجب به مداد نگاه  کرد و چیز خاصی در آن ندید .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است  که دیده ام .&lt;br /&gt;- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت  است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .&lt;br /&gt;صفت  اول :&lt;br /&gt;می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی  وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .&lt;br /&gt;اسم این دست خداست .&lt;br /&gt;او  همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .&lt;br /&gt;صفت دوم :&lt;br /&gt;گاهی باید از  آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود  مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .&lt;br /&gt;پس بدان که باید  رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .&lt;br /&gt;صفت  سوم :&lt;br /&gt;مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن  استفاده کنیم .&lt;br /&gt;بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای  اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.&lt;br /&gt;صفت چهارم :&lt;br /&gt;چوب یا شکل  خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .&lt;br /&gt;پس همیشه  مراقبت درونت باش چه خبر است .&lt;br /&gt;صفت پنجم :&lt;br /&gt;همیشه اثری از خود به جا  می گذارد .&lt;br /&gt;بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن  نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://palang1981.persianblog.ir/post/53</link>
      <author>مسعود باقری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=28187&amp;postID=4264095</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-28187.post-4264095</guid>
      <pubDate>Thu, 25 Feb 2010 09:57:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هیچ وقت زود قضاوت نکنیم</title>
      <description>&lt;div class="tpost"&gt;
&lt;div class="title"&gt;&lt;a href="http://www.mstory.mihanblog.com/post/178"&gt;داستان هیچ وقت زود قضاوت  نکنیم !&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;زن جوانی در  سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده  بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت  نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردی  در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می&amp;zwnj;خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت  را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی  عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید  اشتباه کرده باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت  برمی&amp;zwnj;داشت، آن مرد هم همین کار را می&amp;zwnj;کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده  بود ولی نمی&amp;zwnj;خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده  بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی&amp;zwnj;ادب چکار خواهد کرد؟ مرد  آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی  می&amp;zwnj;خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این هنگام بلندگوی  فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست،  چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و  به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی&amp;zwnj;اش نشست، دستش  را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید  که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی شرمنده شد!  از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش  گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت&amp;zwnj;هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که  عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می&amp;zwnj;کرد آن مرد  دارد از بیسکوئیت&amp;zwnj;هایش می&amp;zwnj;خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر  زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت&amp;zwnj;خواهی نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه به یاد داشته  باشیم که چهار چیز است که نمی&amp;zwnj;توان آن&amp;zwnj;ها را دوباره بازگرداند :&lt;br /&gt;1. سنگ  ........ پس از رها کردن!&lt;br /&gt;2. سخن ............ . پس از گفتن!&lt;br /&gt;3.  موقعیت ... پس از پایان یافتن!&lt;br /&gt;4. و زمان ........ پس از گذشتن!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://palang1981.persianblog.ir/post/52</link>
      <author>مسعود باقری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=28187&amp;postID=4250553</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-28187.post-4250553</guid>
      <pubDate>Mon, 22 Feb 2010 12:17:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>و باز هم من</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="direction: rtl; text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نوشته ای از :اِرما بومبک &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="direction: rtl; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 3.75pt;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table border="0" cellpadding="0"&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td style="padding: 0in 5.4pt; width: 426.1pt; border: medium 1pt 1pt none solid solid windowtext;" width="568" valign="top"&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="direction: rtl; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin-left: 3.75pt;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table border="0" cellpadding="0"&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td style="padding: 0in 5.4pt; width: 426.1pt; border: medium 1pt 1pt none solid solid windowtext;" width="568" valign="top"&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="direction: rtl; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td style="padding: 0in 5.4pt; width: 426.1pt; border: medium 1pt 1pt none solid solid windowtext;" width="568" valign="top"&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="direction: rtl; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td style="padding: 0in 5.4pt; width: 426.1pt; border: medium 1pt 1pt none solid solid windowtext;" width="568" valign="top"&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="direction: rtl; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td style="padding: 0in 5.4pt; width: 426.1pt; border: medium 1pt 1pt none solid solid windowtext;" width="568" valign="top"&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="direction: rtl; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;</description>
      <link>http://palang1981.persianblog.ir/post/51</link>
      <author>مسعود باقری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=28187&amp;postID=4040462</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-28187.post-4040462</guid>
      <pubDate>Sat, 09 Jan 2010 04:46:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انرژی مثبت بگیرید</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تفکر انسان مانند چتر نجات است هنگامی کاراست که باز باشد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;موفقیت یعنی آنچه را می خواهید به دست آورید و شادمانی یعنی از آنچه که به دست آورده اید لذت ببرید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هیچ کس نمی تواند بدون رضایت شما در شما احساس حقارت به وجود آورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مردم درست به همان اندازه خوشبختند که خودشان تصمیم می گیرند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همیشه قطعی ترین راه برای موفقیت این است که یک بار بیشتر تلاش کنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هر چه به فداکاری و خوشبختی خو بگیریم ، کامل تر و خوشبخت تر خواهیم شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;وقتی عشق و مهارت توام با هم کار کنند انتظار یک شاهکار را داشته باشید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شادی ها و لذات زندگی را به تعویق مینداز.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;انجام کاری را که می توانی ، یا می اندیشی که می توانی، آغاز کن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بهترین و زیباترین چیزها در جهان دیده نمی شوند آن ها بایستی در درون قلب احساس شوند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی ، اما حالا که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;الماس حاصل فشارهای سخت است اگر در خودتان لیاقت الماس شدن می بینید از فشارهای سخت نترسید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سعی کن در زندگی مثل زودپز باشی یعنی در اوج جوش آوردنت سوت بزنی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست آب شور دریا را با آب نبات کوچکش شیرین کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هیچ وقت عشق را گدایی نکن چون معمولا چیز با ارزشی رو به گدا نمی دن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آن چه مغز انسان تصور و باور کند به آن می رسد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شادی توانایی لذت بردن از گذر زمان است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اعتماد به نفس نخستین راز موفقیت است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شادی معنا و هدف زندگی ، و همه آرزو و غایت زندگی بشریت است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;راه شادی در آسمان ها نیست ، آن را در قلب ها جستجو کن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مهربانی کوششی است که هرگز از بین نمی رود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;اگر نمی توانی بالا بروی سیب باش تا افتادنت اندیشه ای را بالا ببرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;زندگی تفسیر 3 کلمه است 1: خندیدن 2: بخشیدن 3: فراموش کردن . پس&amp;nbsp; تا می توانی بخند ، ببخش و فراموش کن.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;عشق ورزیدن را از کویر بیاموز که دریا بودنش را به آفتاب بخشید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;پیش از آن که اخم کنی کاملا مطمئن باش که هیچ چیز دیگری برای لبخند زدن وجود ندارد.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد ، دلیلش آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید&lt;br /&gt;&amp;nbsp;یک قلب پاک از تمام معابد و مساجد زیبای جهان زیباتر است&lt;br /&gt;خوشبختی یه حس زیبا ، یه هدیه قشنگ از طرف خداوند است&lt;br /&gt;&amp;nbsp;موفقیت یعنی انجام دادن ، عمل کردن ، عشق ورزیدن ، خلق کردن و تفکر&lt;br /&gt;&amp;nbsp;دریای توفانی ناخدای لایق می سازد پس همیشه ممنون لحظات سخت زندگی باش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چرخ های سنگین و زنگ زده زندگی ، با دست های نامریی امید می چرخد&lt;br /&gt;آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشیده است&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://palang1981.persianblog.ir/post/50</link>
      <author>مسعود باقری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=28187&amp;postID=3209391</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-28187.post-3209391</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Jul 2009 04:42:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نیازمندان گمنام</title>
      <description>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 13pt; color: #464646; line-height: 150%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;برگرفته از نامه چارلی چاپلین به دخترش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 13pt; color: #464646; line-height: 150%; font-family: Arial;" lang="AR-SA"&gt;... نیمه&amp;zwnj;شب هنگام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 13pt; color: #464646; line-height: 150%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;ی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 13pt; color: #464646; line-height: 150%; font-family: Arial;" lang="AR-SA"&gt; که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون م&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 13pt; color: #464646; line-height: 150%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;ی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 13pt; color: #464646; line-height: 150%; font-family: Arial;" lang="AR-SA"&gt;&amp;zwnj;&amp;zwnj;آیی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;span style="font-size: 13pt; color: #464646; line-height: 150%; font-family: Arial;" lang="FA"&gt;،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 13pt; color: #464646; line-height: 150%; font-family: Arial;" lang="AR-SA"&gt; آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن و حال آن راننده تاکسی را بپرس که تو را به منزل می&amp;zwnj;رساند، حال زنش را بپرس و اگر پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهان در جیبش بگذار...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 13pt; color: #464646; line-height: 150%; font-family: Arial;" lang="AR-SA"&gt;... دخترم، هر وقت خواستی دو دلار خرج کنی، با خود بگو، سومین دلار از آن من نیست بلکه متعلق به مرد فقیری است که امشب به یک دلار احتیاج دارد، جستجو لازم نیست، این نیازمندان گمنام را، اگر بخواهی، همه جا خواهی یافت.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="javascript:compose('%22yeganeh%22%20%3Cyeganeh%40iaa.ir%3E');"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://palang1981.persianblog.ir/post/49</link>
      <author>مسعود باقری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=28187&amp;postID=2026674</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-28187.post-2026674</guid>
      <pubDate>Thu, 25 Sep 2008 20:37:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پنجره را باز کنید بوی بهار می آید</title>
      <description>در سال جدید ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مُردم بفهمم که نیست ،، تااینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مُردم بفهمم که هست ،،، آلبر کامو سال نو مبارک</description>
      <link>http://palang1981.persianblog.ir/post/48</link>
      <author>مسعود باقری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=28187&amp;postID=1150195</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-28187.post-1150195</guid>
      <pubDate>Fri, 28 Mar 2008 08:00:33 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
